تبليغاتX
روزمره هاي زندگي من

روزمره هاي زندگي من

سال ۸۸ هم اومد و من نه قبلش و نه بعدش حال و هواي عيد رو نداشتم. حتي نتونستم از همون برنامه ها و تصميمات انقلابي كه هر سال مي گيرم و بهش عمل نمي كنم بگيرم و حتي بهشون فكر نكردم.

نمي دونم آيا من افسرده ام؟ ولي مي دونم كه حتما به كمك احتياج دارم اما فعلا امكانش نيست كه بتونم پيش يه روانشناس خوب برم. دلمرده و غمگينم و چيزي كه خيلي ناراحتم مي كنه اينه كه بيشتر از هر موقع ديگه منزوي شده ام عزت نفسم اومده پايين و حتي نمي تونم درست با كسي در مورد موضوعي صحبت كنم و يا براي يه سال نو تبريك گفتن ناقابل غصه ام مي گيره. دانش و سطح اطلاعاتم رو پايين مي بينم و نمي تونم با كسي در مورد موضوعي اختلاط كنم شايد فقط خواهرم كه خب باهاش خيلي راحتم.

زندگي زناشويي داغونه داغونه. هيچ جوري نمي تونم حس خوبي به شوهرم داشته باشم و ديگه همه كاراش و رفتاراش ناراحتم مي كنم و تحملش رو ندارم. به طلاق و جدايي فكر مي كنم با خودش هم صحبت كردم.

خدايا بدنبال سپيده دمي هستم كه آن روز زندگي شادي داشته باشم. فكر نمي كنم اين احساساتم همش مربوط به سندرم قبل از قاعدگي باشه. اين دفعه ديگه خيلي جديه.

مدتهاست كه كارهايي كرده كه احساس مي كنم ازش دورم و باهاش صميمي نيستم.

يك بار از دادن فلش مموريم بهش امتناع كردم فكر مي كنم دوسال پيش بود از همون موقع تا حالا رو گوشيش پسورد گذاشته. دائم درحال انتقام گرفتنه. خيلي بیش از اينها هم كرده. ديگه دوتا آدم تنها جداييم! خسته ام ازش! خسته ام از زندگيم! خسته ام از اينكه هميشه غمگين بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18:59  توسط تمشک  | 

امروز کمی بهتر بود از صبح به جای اینکه تو اینترنت بچرخم یک پارت از سی دی دکتر هلاکویی رو گوش دادم و کمی لغتهای زبانم رو خوندم. و کمی هم کارهای شرکت رو انجام دادم. اما هنوز از برنامه زبان خوندنم عقبم و بعد از اینکه اینجا رو نوشتم باید زبان بخونم.

از اون شرکت خارجی هم خبری نشد.

 لوله آب خونمون ترکیده و باعث شده که سقف همسایه پایینی چکه کنه. همسرجان هم درگیر اون کارهاست.خیلی اعصابم داغون شده چون همین دیشب خونه رو مثل دسته گل تمیز کردم.

ولی چه اهمیتی داره مهم اینه که این مشکل زودتر حل بشه و بعد دوباره خونه رو مرتب کنم.

و یخرده کلافه ام از اینکه کارگر تو خونه است و من نیستم و ممکنه خونه رو بهم بریزند باید بشینم و درست فکر کنم و مشکل وسواسم رو حل کنم. حالا مثلا کارگر تو تمام ظرفهای خونه غذا بخوره و یا همه جا بشینه و بریزه باعث مرگ و بیماری من که نمی شه. پس این احساس دائمی که از همه چی چندشم میشه چیه!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:1  توسط تمشک  | 

اینجا شروع می کنم.

می خواهم از تلاشهایم برای زندگی بهتر آرامش بیشتر و موفقیت بنویسم.

می خواهم از زندگی روزانه ام بنویسم.

برای مصاحبه با یه شرکت جدید که نصفش تایلندی است رفتم. به نظر خودم مصاحبه امیدوار کننده نبود. چون مدیر عاملش تایلندی بود و مصاحبه به زبان انگلیسی بود و من هم خیلی استرس بهم دست داده بود.

الان هم تو فکرشم و نمی تونم از فکرش بیام بیرون.

ولی اینجا می نویسم که بدونم....

گذشته در گذشته! به حال فکر کن و به موفقیت و از شکستی که خوردی درس بگیر.

یک مسئله مهم رو برای شروع می خوام رعایت کنم :هیچ کاری رو به تعویق نندازم.

اگه در روز ۸ تا کار مهم دارم که از دوتاش بدم میاد و می خوام دائم بندازمش عقب اول وقت همون دوتا رو انجام می دهم.

امروز روز بخصوصی نیست. پنج شنبه است! اول هفته نیست! ۱۷ بهمن هست و به نظر روز مناسبی برای شروع نیست.

ولی من انگیزه دارم برای شروع کردن. دیروز رفتم دانشگاه و با اینکه برای ترم اول کارشناسی ارشد ثبت نام کرده بودم انصراف دادم چون بعد از یک هفته فکر کردن به این نتیجه رسیدم که من نمی تونم با این وجود نه به کار برسم و نه به دانشگاه و نه به زندگی مشترکم.

دیروز واقع بین بودم و سعی کردم جدا از خیالبافی های غیر باور دقیق فکر کنم و اولویت ها را تشخیص بدهم و این یک شروع خوب برای من است.

و حالا می فهمم که موفقیت فقط در ادامه تحصیل خلاصه نمی شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 9:20  توسط تمشک  |