سال ۸۸ هم اومد و من نه قبلش و نه بعدش حال و هواي عيد رو نداشتم. حتي نتونستم از همون برنامه ها و تصميمات انقلابي كه هر سال مي گيرم و بهش عمل نمي كنم بگيرم و حتي بهشون فكر نكردم.
نمي دونم آيا من افسرده ام؟ ولي مي دونم كه حتما به كمك احتياج دارم اما فعلا امكانش نيست كه بتونم پيش يه روانشناس خوب برم. دلمرده و غمگينم و چيزي كه خيلي ناراحتم مي كنه اينه كه بيشتر از هر موقع ديگه منزوي شده ام عزت نفسم اومده پايين و حتي نمي تونم درست با كسي در مورد موضوعي صحبت كنم و يا براي يه سال نو تبريك گفتن ناقابل غصه ام مي گيره. دانش و سطح اطلاعاتم رو پايين مي بينم و نمي تونم با كسي در مورد موضوعي اختلاط كنم شايد فقط خواهرم كه خب باهاش خيلي راحتم.
زندگي زناشويي داغونه داغونه. هيچ جوري نمي تونم حس خوبي به شوهرم داشته باشم و ديگه همه كاراش و رفتاراش ناراحتم مي كنم و تحملش رو ندارم. به طلاق و جدايي فكر مي كنم با خودش هم صحبت كردم.
خدايا بدنبال سپيده دمي هستم كه آن روز زندگي شادي داشته باشم. فكر نمي كنم اين احساساتم همش مربوط به سندرم قبل از قاعدگي باشه. اين دفعه ديگه خيلي جديه.
مدتهاست كه كارهايي كرده كه احساس مي كنم ازش دورم و باهاش صميمي نيستم.
يك بار از دادن فلش مموريم بهش امتناع كردم فكر مي كنم دوسال پيش بود از همون موقع تا حالا رو گوشيش پسورد گذاشته. دائم درحال انتقام گرفتنه. خيلي بیش از اينها هم كرده. ديگه دوتا آدم تنها جداييم! خسته ام ازش! خسته ام از زندگيم! خسته ام از اينكه هميشه غمگين بودم.
